دختره حالش خوش نیست … اون شب اومده خونمون بر میگرده بهم میگه مهسا؟
من : جونم
مریم : مثل اینکه سرت خیلی شلوغ پلوغه چون وقتی میای تهرون دیگه با من قرار نمیزاری که یه کافه ای بریم . یه خریدی بریم؟ کلا بی معرفت شدی خانم جان.
ساناز دوست قدیمی ترم که اونجا نشسته میگه نگو مریم خب مهسا هم که بیکار نیستش. اصلا خودت چقدر تا حالا به مهسا زنگ زدی؟
مریم : وا؟ تو دیگه چیزی نگو از تو بیشتر از همه شاکی هستم سانی خانم .
من واسه اینکه بحث بالا نگیره میگم : اااام خب این دفعه خبرت میکنم با هم بریم بیرون. خوبه؟
اون یه پشت چشمی نازک میکنه و صورتش رو بر میگردونه و میگه ببینیم و تعریف کنیم.
دو روز بعد بهش تلفن میکنم.
من : الو مریم؟
مریم : به به مهسا خانم چی شد شماره ما رو گرفتی؟
من : لوس نشو دیگه … خوبی؟
مریم : اوهوووم
من با یه عالمه شوق و ذوغ : مریمی میای بریم کنسرت علیرضا عصار؟
مریم : تاریخش برای چه زمانی هستش؟
من: 22 و 23 اسفند من و همسرم داریم میریم تو هم میخوای با ما بیای؟
مریم : بی خیال شو مهسا این پشمالو که اصلا صدا نداره ....
من : باشه پس میای بریم شمال این چند روز تعطیلی؟ ساناز و همسرش هم هستند.
مریم : آره دیگه اول ساناز رو دعوت کردی حالا داری به من میگی؟ نه نمیتونم بیام ما مهمون داریم بهتون خوش بگذره.
من: باشه مهم نیست دفعه دیگه ..... مریمی؟ این رو که میگم دیگه نگو نه باشه؟
مریم : خب بگو ببینم
من : امروز میای بریم خرید همه جا حراج کردن
مریم : آره
من با کلی شوق و ذوق اونور خط : ای ول پس ساعت 6 میدون ونک باشه؟
مریم : باشه ... ام وایییییییی مهساببین من نمیتونم بیام یادم نبود امروز با مامانم دارم میرم خرید.
من که حسابی لجم گرفته میگم تو که هیچ جا نمیای غلط میکنی میگی بهم خبر بده .
مریم با خونسردی : وا حالا مگه چی شده؟ بی خیال زیاد جدی نگیر .
با دلخوری باهاش خدافظی میکنم و گوشی رو میزارم حالا دارم پیش خودم فکر میکنم چقدر بعضی از آدمها و حرفهاشون رو جدی میگیرم .
دیگه بی خیاله حرفهای این و اون. باید گذاشتشون دم کوزه.