همیشه بهار

 
۱۳۸٧/۱٢/٥
  

دختره حالش خوش نیست … اون شب اومده خونمون بر میگرده بهم میگه مهسا؟

من : جونم

مریم : مثل اینکه سرت خیلی شلوغ پلوغه چون وقتی میای تهرون دیگه با من قرار نمیزاری که یه کافه ای بریم . یه خریدی بریم؟ کلا بی معرفت شدی خانم جان.

ساناز دوست قدیمی ترم که اونجا نشسته میگه نگو مریم خب مهسا هم که بیکار نیستش. اصلا خودت چقدر تا حالا به مهسا زنگ زدی؟

مریم : وا؟ تو دیگه چیزی نگو از تو بیشتر از همه شاکی هستم سانی خانم .

من واسه اینکه بحث  بالا نگیره میگم : اااام خب این دفعه خبرت میکنم با هم بریم بیرون. خوبه؟

اون یه پشت چشمی نازک میکنه و صورتش رو بر میگردونه و میگه ببینیم و تعریف کنیم.

دو روز بعد بهش تلفن میکنم.

من : الو مریم؟

مریم : به به مهسا خانم چی شد شماره ما رو گرفتی؟

من : لوس نشو دیگه … خوبی؟

مریم : اوهوووم

من با یه عالمه شوق و ذوغ : مریمی میای بریم کنسرت علیرضا عصار؟

مریم : تاریخش برای چه زمانی هستش؟

من: 22 و 23 اسفند من و همسرم داریم میریم تو هم میخوای با ما بیای؟

مریم : بی خیال شو مهسا این پشمالو که اصلا صدا نداره ....

من : باشه پس میای بریم شمال این چند روز تعطیلی؟ ساناز و همسرش هم هستند.

مریم : آره دیگه اول ساناز رو دعوت کردی حالا داری به من میگی؟ نه نمیتونم بیام ما مهمون داریم  بهتون خوش بگذره.

من:  باشه مهم نیست دفعه دیگه ..... مریمی؟ این رو که میگم دیگه نگو نه باشه؟

مریم : خب بگو ببینم

من  : امروز میای بریم خرید همه جا حراج کردن

مریم : آره

من با کلی شوق و ذوق اونور خط : ای ول پس ساعت 6 میدون ونک باشه؟

مریم : باشه ... ام وایییییییی مهساببین من نمیتونم بیام یادم نبود امروز با مامانم دارم میرم خرید.

من که حسابی لجم گرفته میگم تو که هیچ جا نمیای غلط میکنی میگی بهم خبر بده .

مریم با خونسردی : وا حالا مگه چی شده؟ بی خیال زیاد جدی نگیر .

با دلخوری باهاش خدافظی میکنم و گوشی رو میزارم حالا دارم پیش خودم فکر میکنم چقدر بعضی از آدمها و حرفهاشون رو جدی میگیرم .

دیگه بی خیاله حرفهای این و اون. باید گذاشتشون دم کوزه.

 

 

 مهسا

 
۱۳۸٧/۱۱/۱٢
 یزد روستای چَم و جشن سده

این مدت که نبودم رفته بودم یزدبرای جشن سده خیلی خوب بود و بینهایت هم بهمان خوش گذشت.همسفرهای دیگرم هم یکی از یکی دوست داشتنی تر و مهربون تر بودند.

اقامتمون در هتل صفائیه یزد بود، هتلی بی نظیر و زیبا وسط شهر کویری یزد. روز اول بردنمون آتش کده زرتشتی ها و مجموعه امیر چخماخ بعد هم مسجد جامع یزد و قدیمی ترین محله یزد که همه ی خونه هاش کاهگلی بود ،بیشتر از همه از بافت قدیمی شهر خیلی خوشم اومد.

روز دوم رفتیم بازار قدیمی یزد اونجا یه سفره خونه سنتی بود که الان اسمش یادم نیست فقط میدوم در خیابون قیام بود یه خورده بالاتر از موزه آب و حاج خلیفه ولی انقدراین سفره خونه با صفا و قشنگ بود که حد نداشت بعد هم برای ناهار بردنمون باغ مشیر الملک، منهم غذای محلی یزدیها رو همونجا خوردم .( قیمه نخود ) یه ذره هم آش شوری ، خوشمزه بود .

 دهمین روز بهمن ماه را زرتشتیان جشن میگیرند و این جشن را سده میگویند، پس ماهم ساعت ۴ بعد از ظهر دهم بهمن برای برگزاری جشن سده رفتیم به دهی در تفت به نام چَم و در کنار هموطنان زرتشتیم کلی دست زدیم و سرود خواندیم و همراه موبدان دعا کردیم و سخنان زرتشت رو برای خودمان تکرار کردیم و در آخر موبدان سپید پوش آتشی به چه بزرگی روشن کردند که در آن وقت شب همه جا رو گرم و روشن کرده بود. در اونجا خانمهایی که لباس محلی به تن داشتند ازما با سیرَگ یا همون نان روغنی و پشمک که شیرینی معروف یزدی ها است پذیرایی کردند . جشن سده برای من خیلی با ارزش بود واقعا به من که خیلی خوش گذشت فقط اگر دولت یه کمی بودجه میگذاشت و رسیدگی میکرد و به این جشنهای ملی بیشتر اهمیت میداد خیلی بهتر بود.

فرداش هم رفتیم به میبد و کلی خوش گذروندیم.

درضمن این رو هم بگم که یزدیها با اون لحجه شیرینشون یکی از مهربون ترین و مهمان نواز ترین مردمانی هستند که تا حالا دیدم.

در کل به یاد موندنی ترین سفرم بود ، همش رو دوست داشتم.

 مهسا

 
۱۳۸٧/۱٠/٢٢
 اسکرووچ

اسکروچ دوست داشتنی ترین خسیس دنیا .... دلم برای کارتون کارتون اسکروچ خیلی تنگ شده یادمه هر سال شب کریسمس همراه برادر کوچکم مینشستیم پای تلوزیون و با کلی شوق و ذوق این کارتون رو تماشا میکردیم.آی ی ی حال میداد ... حالا دیگه سالهاست شب سال نو خبری از این کارتون قشنگ نیست. حالا واسه چی ... ندانم.

 مهسا

 
۱۳۸٧/۱٠/٢
  

دلم برای شیراز خیلی تنگ شده .شیراز قشنگم رو از همه جا بیشتر دوسش دارم حتی از تهران شیک و پیک و پر از دود خودمون .

وای جدی جدی اینجا دارم دق میکنم از دلتنگی.

 مهسا

 
۱۳۸٧/٩/۱۸
  

از وسایل قدیمی و عتیقه خیلی خوشم میادمثل همین مجمعه و لیوانهای رنگ و وارنگ که عکسش رو اینجا گذاشم.

دوست داشتم یه خونه بزرگ قدیمی داشتم با شیشه های رنگیه کنگره ای از اونا که وسط حیاطش حوض داره و توش پر از ماهی گلی هستش.بعد همه وسایل خونمون هم قدیمه قدیمی بود. اون وقت کلی عتیقه جات با ارزش داشتم.

تازه تابستونهادیگه میشد آخر کیف کردن تو حیاط تخت میزاشتیم و پشتی منم حیاط و آب پاشی میکردم بعدش میرفتم آتیش گردون رو میاوردم و حسابی میچرخوندم و برای همسرم تدارک قلیون و چای رو میدیدم. وقتی هم شب میشد یه شام کامل آماده میکردم. به همراه سبزی خوردن تازه با تربچه های نقلی و دوغ و نعنا بعد هم تو اون مجمعه های بزرگ و قلمکاری شده قدیمی میزاشتم و برای همسرم می آوردم و با صدای جیر جیرکها شام رو نوش جان میکردیم. این میشد خود خود زندگی( فکرش هم قشنگه )

 

 مهسا

[ خونه| آرشيو | پست الكترونيك ]

 

خونه
آرشيو
پست الكترونيك


هستم یا نیستم؟


آهنگ وبلاگ

 گل سنگم توسط انوشیروان روحانی


لينك دوستان

رهگذرخسته

مداد سیاه

پدرخونده

علی شمس

دکترریحان

پستو

وسوسه ها

قاف


تعداد بازديد کننده