این مدت کمر درد بی چاره ام کرده بود. اسبه تاخت میرفت و من هیچ کنترلی روش نداشتم همش فکر میکردم که که بعله الانه که بامغز پهن میشم رو زمین یکی هم پیدا نمیشد که به این آقای همسرمن بگه آخه بابا جون تو عاشق سوار کاری هستی این مهسا چی کارش به اسب و این چیزا که برداشتیش بردی باشگاه .

چی بگم والا اینم آخر عاقبت ما.

/ 7 نظر / 25 بازدید
عسل

سلام مهسا عزيزم [بغل] وبلاگ خيلي جالبي داري مطلب (بدون عنوان) را خوندم جالب بود . چرا نام وبلاگت هست H A M I S H E B A H A R::همیشه بهار:: [خجالت]و چرا اسمشو گذاشتي mahsaaaa [سوال] به ديدنم بيا . باشه ؟ لحظه هات خوش [گل]

سحر

ميخواهم غزل را برای پرواز بهانه کنم و پرواز را برای رسيدن به تو و تو را بهانه ی عشق و عشق را دليل زندگی می خواهم بگريزم از اين همه دل تنگی و دل واپسی از اين همه دوری و جدايی برايم ترانه بخوان می خواهم با نوازش نوای پر مهر تو تمام غصه ها را به صليب بکشم با آخرين غزل به سوی تو پر خواهم زد در انتظارم باش که در انتظار ديدار توام سلام آپ کردم و منتظر حضور پرمهرت هستم مثل همیشه روز خوش مهربونم[گل]

نیما

یکم دیره اما بابت تولد 6 سالگی وبلاگت مبارک.6 یا 5؟اون قدیما گاهی به ما سر میزدی.

طناز دختر شاه پریون

سلام دوست جونم وای که چقدر دلم برات شده کی میایی تهران مهربونم تا ببنمت - دوستت دارم [ماچ]

شانتال

اتفاقا خوش به حالت!سوارکاری خیلی با حاله...چه همسر خوش ذوقی داری!

مرجان

سلام دوستم - منم از اسب سواری خوشم میاد ولی هیچ وقت فرصت نشد که برم جدی روش فکر کنم. به نظر من ادامه بده فقط اولش سخته ولی بعد لذت میبری.

نادر جدیدی

به به! مهسا خانوم سوارکار هم که شدن. ایول داری تو خداییش. چقدر دوست دارم ژست تو رو ببینم وقتی سوار اسبی